دل نوشته های ســــوشـــــیانا
من خـــــــــــــــــــــــدایی دارم که در این نزدیکیســــــــــــــــــت!!!
فرض کن حضرت مهدی (عج) بر تو ظاهر گردد: ظاهرت هست چنانی که خجالت نکشی ؟؟؟ باطنت هست پسندیده ی صاحب نظری ؟؟ خانه ات لایق او هست که مهمان گردد ؟؟؟؟ لقمه ات در خور او هست که نزدش ببری؟؟؟ حاضری گوشی همراه تو را چک بکند با چنین شرط که در حافظه دست نبری ؟؟؟؟ واقفی بر عمل خویش بیش از دیگران ؟؟؟ می توان گفت تو را شیعه اثنا عشری؟؟؟
وقتی از تو می نویسم حس و حالم دیدنی است اوج می گیردد نگاهم غرق می شود اندیشه در خیالم می گردد، می رقصد، می سوزد، پروانه در شمع سوزان فراغت وقتی از تو می نویسم اسمانم زیبا تر است کوه سبزه دشت دریا زمزمک گوش به گوش لب به لب می سرایند عاشقی هایم را می سرایند قصه ی یک لحظه با تو بودن را می سرایند افسانه شیرین تو می گویند از دشنه ی فرهادیم ،بر بی ستون رویای من وقتی از تو مینویسم خط به خط سطر به سطر دفترم پر می شود از عطر تو می تراود آفتاب در غروب طوفانی ام در هجوم ظلمت تردید ها وقتی از تو مینویسم اسب سرکش خیالم می رهد از حصار بی کسی می رمد از هجمه های دلواپسی می تازد در بیشه زار عاشقی وقتی از تو می نویسم در تمنای وجودم یاد آن حرم نگاهت می کند شعله ور دامان من می برد از کف آب روی من می کوبد بر طبل... سر می دهد فریاد... می دمد در ساز... شعر رسوایی من
هم همـــــــــه ی ســــــــکوت
باز هم
سکوت بود و سکوت من بودم تنهاییم در ان هم همه ی آدم ها من بودم چشمانی که گاه می غلتید بر چشمانم گاه خیره گاه لرزان و گاه مرموز چشمانی که هیچ وقت راز نگاهشان را نیافتم و هیچ وقت نشنیدم سخنشان را حتی زمزمه ی چشمان آن مرد را
و آن نگاه هوس بارش را ... نمی دانم که سخن نگاه تند و
خشمگین مرا شنید ؟ یا نه؟؟؟؟ نگاهی که در عوض مشتم بود بر پای چشمانش!! ! خسته، تنها ،گرسنه و غریب در
این شهر بیست و دو ساله ام من میان من و این همه انبوه آدم ها.. پی دیوار و گرفته و می روم ؟ اما به کجا؟؟؟ به هر ان کجایی که این دیوار رود به هر ان جایی که دگر نگاهی غریب آلود سنگینی ام نکند به همان جا که یار مرا می خواند یار بیست و دو ساله ام رفیق و همدمم در همه حال مونسم ..... تنهاییم می روم تا لحظه ای با تنهایی ام خلوت کنم لحظه ای رها از این همه نگاه خسته ،تنها در پی دیواری می روم من با تنهاییم خسته ام ، خسته از این همه
هیا هوی سکوت خسته از این نگاه های غریب خسته از این همه زمزمه ها خسته ام حتی خسته از این مهمان نا خوانده که چندیست مهمان اتاقم شده است مارمولکی که در پس آ ن پرده ی تلخ آرام آرام نظاره گر تنهایی ام است
قمار زندگی ای روزگار از تو گله ای نمی کنم که تمام گله هایم از خودم است و از این بیست و دو سال ... های سرنوشت به هوش باش که از توکینه ای به دل
ندارم
که از ماست که بر ماست گر چه می دانم در این دوئل بیست و دو ساله بیست و دو سال پیر ترم کر دیـــــــ... بیست و دو سال شکسته ترم کردیـــــــ.. بیست و دو
سال مغلوبم کردیــــــــ...
و من بیست و دو سال بازنده ات بودم !!! ولی هیچ خورده ای بر تو ندارم که خود کرده را هیچ تدبیر نیست !!! که خودم بودم
که تمام شادی کودکانه ام را همه
ی شور و نشاط جوانی ام را وهمه ی گنجینه های یک عمر زندگیم را در
قمار با تو باختم!!! و... من مانده ام و این دستان سراسر تهیـــ و حالا
نمیدانم دگر چه بهایی بر این چنگ از بیش
باخته باید بدهم ؟؟؟؟ خوب می دانم که تقصیر از من بود خودم بودم که
خواستم آینده ام را تغییر بدهم! خودم بودم که
خواستم با همین دستان کوچک سنگ سنگ بنای
زندگی ام را بسازم!! ولی کن .......... و صد افسوس!!! و خوب می دانم بزرگترین اشتباهم را فراموش کردن این رسم دیرین روزگار سوختن ساختن را !!!
نمـی دونمــ.. چی باید
بنویسمــ یا چرا مـی نویسمــ امـا مـی
خوامـ که بنویسمــ یا شاید
باید که بنویسمــ به خدا خسته
شدمـ از این همـه نگاه های تحقیر آمـیز از
این همـه پچپچ ها از این همـه هـ ...هـ بی
خیال احساس مـی کنمـ
دلمـ گرفته باید گریه کنمــ احساس مـی کنمـ
جنگی بپا شده جنگی مـیون مـن و مـنـ... احساس مـی کنمـ
دنیا با تمـومـ وجودش با لشکری از بدبختی ، نفرت ،تنفر ،زشتی، به جنگ با مـن
او مـدهـ .... یا شایدمـ این
مـنمـ که مـی خوامـ بجنگمـ ،این مـنمـ که مـی
خوامـ که همـه چی بر وفق مـرادمـ باشه امـا انگار
فرامـوش کردمـ دنیا همـیشه همـین طوری
بوده و است اونی که این
وشط باید تغییر کنه مـنمـ نه دنیا این مـنمـ که
باید بپذیرمـ باید قبول کنمـ باید تغییر کنمـ و این مـنمـ که باید بسوزمـ و بسازمـ . و این منم کهـــ . . .
خداوندا ای معبودم ای
سزاوار ستایش ای پرستیده شده من این موجودیت
خاکی این حقیر و کوچک از سرزمینی خاکی تر
از ان دست هایم را به سوی
عرش کبریایت به سوی ملک پادشاهیت سوق می دهم باشد که نگاهی ازآن
کرسی پادشاهی بر این گدای در گاهت بیافکنی خداوند با تو می گویم سر دلم
را که ندارم در این انبوه آدم ها هیچ کس را که شنوای
رازم باشد و کسی را مانوس اسرار خداوندم چندیست که گرد غبار غم دلم را فرا گرفته و در
چنگال گناه به اسارت کشیده شده ام و شیطان آن رجیم شده ی در گاهت را می گویم همان که روزی از برای
هم چو منی مغضوبت گشت همان که عهد و
قسمش ددشمنی من است با تو با همه نا مهربا نیش رفیق و همدمم شده بارلاها... بر گیر این
دستان تهی و نا توان را که جز تو نمی
یابم کسی
بخشاینده گناه و مستور کننده ی زشتیها گفته بودی صدبار گر
توبه شکستی باز آی هر چند می دانم
شمار توبه هایم فزون است و عهد شکنی هایم
افزون تر از آن
و سزاوار جباریتت ولی لیک خوب می دانم
که گستره ی مهربانیت را هیچ نتوان اندازه کرد و رحمانیتت را هیچ
قلمی را تاب املا کردن نیست و هنوز به گوشم
شنواست که گفته بودی نا بخشودنی
ترین گناه نا امیدی از مهربانی توست مهربانا دستم را برگیر توبه ام را مقبول ودعایم را مسجوب گردان
با امید به رحمانیتت
آمین می گویم
یا الرحمن الراحمین ![]()

![]()

![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()

آتش از بس كه برافروخته بود ![]()
![]()
![]()
| Design By : TopBloger.com |




